تبليغاتX
سرفرازان

سرفرازان

شهدا - گیلان

سرهنگ "عبدالرشيد الباطن" بازپرس ويژه گارد رياست جمهوري عراق جريان بازجويي‌هاي خود اعتراف مي‌كند كه اسراي ايراني را قبل از به شهادت رساندن شكنجه‌هاي شديد مي داده است. بطور مثال وي در خصوص يك اسير ايراني كه بر اثر اصابت مين پايش را از دست داده بود مي‌گويد :
زماني كه اين اسير را بازجويي مي‌كردم به علت مقاومتش شروع به قطع انگشتان دستانش نمودم پس از قطع هر انگشت و به فاصله هر دو دقيقه پس از قطع محل قطع شده را با فندك مي‌سوزاندم تا اينكه تمام انگشتانش را بريدم اما مقاومت حيرت آور او كه بسيار جوان هم بود، مرا خشمگين ساخت و با اره پاي او را نيز قطع كردم اما اين اسير ايراني هيچ اطلاعاتي نداد. اين جنايتكار جنگي كه در پرونده‌اش كشتار و اعدام‌هاي فجيع شيعيان و اكراد عراقي نيز ديده مي‌شود، در 22 سپتامبر 1985 و در سال پنجم جنگ نيز در يك قتل عام اسراي ايراني، 22 رزمنده جمهوري اسلامي ايران را كه همگي زير 20 سال سن داشتند با شليك تير خلاص بر سرشان به شهادت مي‌رساند در حاليكه اين اسيران همگي دستهايشان بسته بوده و قرباني وحشيگيري اين جنايتكار جنگي شده‌اند.
این مطلب را در آدرس زیر به طور کامل می توانید بخوانید
 http://www.farsnews.net/newstext.php?nn=8709160888
+ نوشته شده در  جمعه بیست و نهم آذر 1387ساعت 21:28  توسط راوی  | 

امیر سرتیپ ناصر راسته شرح آشنایی اش با شهید صیاد شیرازی را ایگونه بیان می کند:

من سال 53 افسر شدم، یعنی 4 سال قبل از انقلاب. بعد از فارغ التحصیلی برای دوره مقدماتی توپخانه رفتیم اصفهان. صیاد آن موقع سروان بود و آنجا این درسها را می داد: نقشه خوانی، نقشه برداری و هواسنجی. چون زبان انگلیسی اش خوب بود - آمریکا رفته بود - انگلیسی هم درس می داد و چون ورزشکار و چتر باز و رنجر بود، گاهی هم معلم ورزش می شد. آشنایی ما از آنجا شروع شد.

من پیش از انقلاب در دانشگاه رشته مهندسی می خواندم. بعد از انقلاب هم در دانشگاه شهید بهشتی حقوق قضایی خواندم. قبل از انقلاب در آن دانشگاه که درس می خواندم هیچ استادی درسش را با بسم الله الرحمن الرحیم شروع نمی کرد. درس مکانیک ، سیالات، انتگرال و ... هیچکدام با بسم الله شروع نمی شد. بعد از انقلاب هم ...


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  پنجشنبه چهارم مهر 1387ساعت 21:45  توسط راوی  | 

این نکات را بخوانیم و مقایسه کنیم و دعا کنیم که خداوند متعال عاقبت امور همه ما را ختم به خیر کند.

خاطرات عزت شاهی ص 72: (واقعه زیر حدودا در سال 51 یا 52 اتفاق افتاده است)

به همراه او (حسین جنتی) به منزل بسیاری از علما و مراجع می رفتیم. از جمله برای دیدار با آقا محمد علی گرامی به دیدار ایشان رفتیم و با خود مقداری اعلامیه بردیم. یکی دو جلسه دیگر هم رفتیم و درباره مسائل مبارزاتی با او صحبت کردیم، و از وی خواستیم که در منابر و سخنرانیهایش کمی تندتر صحبت کند. جوابی که از آقای گرامی شنیدیم خیلی جالب بود. « اتفاقا من پریشب رسول الله را در خواب دیدم، حضرت ایشان گفتند که حاج آقا روح الله (خمینی) دیگر رو به اونوری (آن دنیایی) است، ولی حوزه به سرپرست احتیاج دارد. شما خودت را برای حوزه حفظ کن، لذا نظرم این است که بعد از آقای خمینی حوزه صاحب می خواهد و من ... »(!) لذا ما او را از همان جا و همان لحظه رها کردیم تا به امور سرپرستی اش برسد.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  چهارشنبه سیزدهم شهریور 1387ساعت 19:1  توسط راوی  | 

آن طور که به یاد دارم حدود شهریور 65 بود که قرار شد در لشکر 17 علی بن ابی طالب از میان 10یا 11 گردان موجود، یک گردان خط شکن تشکیل شودبه نام گردان کوثر.

از آنجا که حضور در این گردان می توانست با خطرات جدی همراه باشد ...


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  پنجشنبه دهم مرداد 1387ساعت 21:38  توسط راوی  | 

بار ها و بارها شنیده ایم که شهیدان زنده اند، اما شنیدن کی بود مانند دیدن. آری هم زنده اند و هم زندگی را در افقی بالا تر می بینند و می جویند و هم برای آن زندگی برنامه ای تدارک دیده اند که اولین سرفصل آن از یاد نبردن دوستانشان است. تا اینجای ماجرا را توانستیم بدانیم اما از آنگاه که به اتفاق همرزمانشان وارد بهشت می شوند دیگر هیچ نمی دانیم !!!

پیمان شفاعت 2

 بسمه تعالی     بنام کسی که قلوب مسلمین را به همدیگر نزدیک می کند

با تو برادر شدم در راه خدا و صفا کردم با تو در راه خدا و عهد کردم با خدا و فرشتگانش و کتابهایش و رسولانش و پیغمبرانش و امامان معصوم علیهم السلام بر اینکه اگر من از اهل بهشت و مشمول شفاعت بوده باشم و رخصت یافتم که داخل بهشت و جنت شوم داخل آن نروم مگر اینکه تو با من باشی

قبلت

ساقط کردم از تو جمیع حقوق برادری را غیر از شفاعت و دعا و زیارت

شهید محمد رضا عبدی – شهید خالق زاده – شهید سید حسین دولتی – شهید حسین محمد زاده – شهید محمد رضا پلنگی – شهید علی بهبودی – شهید محمد علی دوستی – آزاده علی عسگری – شهید علیرضا نجفی – جانباز محمد صمدی – جانباز فکور – شهید مجتبی مطیع – شهید جواد حلوایی – جانباز محمد یوسفی

تصویر بزرگتر

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و ششم خرداد 1387ساعت 21:41  توسط راوی  | 

آن مرد آمد ، آن مرد در باران آمد، آن مرد با اسب آمد ...

 و معمای آن مرد که در آن روز با رانی می آمد، در خاطرم ماند و سالها گذشت و این بار آیه 20 سوره یاسین آن معما را برایم رمزگشایی کرد.

آن مرد آمد . آن مرد از راهی دور آمد. آن مرد دوان دوان آمد. آن مرد با مردم سخن گفت. آن مرد گفت : ای مردم از رسول خدا پیروی کنید ...

آری کسی جز او نمی توانست مصداق آن آیه شریفه باشد. آن مرد که مجاهده کرد. آن مرد که ایستاد . آن مرد که تبعید شد. آن مرد که قیام کرد آن مرد که از دور دستها آمد و آن مرد که مردم را به سوی رسول الله فراخواند. آمدن آن مرد آنچنان شیرین و دلنشین بود که هرگز خیال رفتنش در باورم نمیگنجید. اما او رفت و با رفتنش یکبار دیگر داغ فراق رسول الله را برایمان زنده کرد. چرا که خدا او را در پاسخ تمام شکوه هایمان به ما داده بود.آنگاه که خاضعانه گفتیم:

اللهم انا نشکو الیک فقد نبینا و غیبه ولینا و کثره عدونا و قله عددنا و شده الفتن بنا و تظاهر الزمان علینا ...

و هنوز او را یاد میکنم با اولین درس تمام کتابهای زمان تحصیلم. لبخند آن پیر مرد مهربان ...


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و دوم خرداد 1387ساعت 20:29  توسط راوی  | 

تصویر: شهید مسلم حق بین - لنگرود

شهید مسلم حق بین - لنگرود

آشفته می پیچد این باد، در گیسوان تو امشب

می جوشد این شعله تلخ، از استخوان تو امشب

گم می شود چشمهایت، در این محاقی که دارد

طرح شبیخون زدن بر، فردای جان تو امشب

می ریزد آواز گنگی، از بند بند نگاهت

وقتی که لب می گشاید، زخم زبان تو امشب

خورشید جان می سپارد، بر شانه های تو ای کوه!

ای کاش لختی نجوشد، آتشفشان تو امشب

من گیج چون ابر خشکی ، کز گله وامانده باشد

نی می زنم وحشتم را، در آسمان تو امشب

از دور دستی برآتش، دارم که شمشیر رعدی

پی می کند ناله ام را، در آستان تو امشب

                                                                                شاعر: سید ضیاء الدین شفیعی

+ نوشته شده در  سه شنبه سی و یکم اردیبهشت 1387ساعت 23:4  توسط راوی  | 

یادش به خیر آن روزهایی که آژیر می کشیدند و می رفتیم توی پناهگاهها، یادش به خیر آنروزهایی که مارش عملیات را از رادیوها می شنیدیم، یادش به خیر تشییع پیکرهای پاک شهیدان و برنامه هفتگی این تشییع ها هر دوشنبه و پنج شنبه از مبدا سپاه پل عراق تا میدان شهرداری رشت، یادش به خیر آن روزهایی که رزمندگان اعزام می شدند به جبهه ها از همین گاراژ شیشه رشت و بوی نان برنجی دست فروشها و ...

و یاد هزاران تصویر مبهم و تار آن روزها به خیر، اضطراب آن روزهای جنگ و خون فراموش شدنی نیست. پس بپرس که چرا می گویم: یادش به خیر!!!!!!!!


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  یکشنبه پانزدهم اردیبهشت 1387ساعت 22:56  توسط راوی  | 

مسلم ب  اهل ساوه است متولد 48. نمی دانم کی به جبهه رفته که در عملیات والفجر 8 شیمیایی شد. یعنی سال 6۴. آن زمان با لشگر 17 علی ابن ابی طالب به منطقه اعزام شده بود و پس از 17 ماه نبرد در عملیات کربلای 5 برای همیشه روی ویلچر نشست.

 نمی دانم (یا بهتر بگویم نمی توانم بدانم ) در سن 14 سالگی یک نوجوان در جنگ چه می کند؟

از او پرسیدم آیا والیدنت رضایت می دادند جبهه بروی؟

- اجازه که نمی دادند بروم . همین الان در صلح و آرامش والدین دلشان نمی آید بچه ها یشان را خدمت بفرستند آن زمان که جنگ بود و ...    ما هم با هزار و یک ترفند رضایتشان را گرفتیم.

- چطور؟  ( و او با لبخندی اینچنین پاسخ می دهد)

- صبح ها در خیاطی کار می کردم و عصرها مدرسه می رفتم. به مادرم گفتم که برای دوخت و دوز لباس های رزمندگان در جبهه نیرو می خواهند اگر آنجا بروم کار هم بهتر یاد می گیرم . چند نفر را هم آوردیم شهادت دادند و خالی بستند و خلاصه اینطور شد که ما هم رفتیم جبهه. ماردم تا مدتها نمی دانست من آنجا چه کار می کنم تا اینکه از روی سوختگی پوستم در اثر شیمیایی عامل تاول زا بود که تا حدودی متوجه شد.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  یکشنبه هشتم اردیبهشت 1387ساعت 18:16  توسط راوی  | 

شهید تراب پور قلی

شهید تراب پورقلی در تاریخ 9/9/1338 در بخش سنگر رشت دیده به جهان گشود. او مقاطع ابتدایی و راهنمایی را در زادگاه خود و مقطع دبیرستان را در شهر رشت با موفقیت پشت سر گذاشت. دوران جوانی او همزمان بود با اوج مبارزات مردمی علیه رژیم سفاک طاغوت، تراب هم که یکپارچه شور و نشاط بود به سرعت جذب گروههای مردمی شد و همراه با دوستانش علی الخصوص شهید دانا فعالیت های گسترده ای را در سطح منطقه سازمان دهی کرد. روزی در جواب یکی از دوستان که او را از شر کت در این فعالیت ها منع می کرد گفت: « من جانم را در این راه گذاشته ام و از هیچ چیز هراسی ندارم و به فعالیت ها یم ادامه می دهم تا انقلاب پیروز شود. »

بعد از پیرزی انقلاب مدتی را در کمیته مرکزی سنگر گذراند و پس ازشکل گیری سپاه رشت به جمع پاسداران انقلاب اسلامی پیوست، او در تمام این مدت به افراد بی بضاعت محل کمک می کرد و حقوقی را که از سپاه می گرفت و 1500تومان بیشتر نبود صرف رسیدگی به این خا نواده ها می کرد و خود به حد اقل وسائل و امکانات شخصی بسنده می نمود. او که خود در کودکی طعم تلخ یتیمی را چشیده بود از هیچ کوششی برای رسیدگی به خا نواده های بی سر پرست دریغ نمی کرد و همیشه سفارش آنها را به دوستان و آشنایان می نمود. همزمان با اوج گیری غائله کردستان همراه با گروهی از پاسداران منطقه راهی آنجا شد، او که خود را آماده شهادت می دید وصیت نامه ای نوشت ودر خانه به امانت گذاشت امّا از آنجا که حضرت دوست سر نوشت دیگری برای او رقم زده بود به سلامت به وطن باز گشت و او که آرزویش را برای شهادت نقش بر آب می پنداشت وصیت نا مه اش را پاره کرد و با دلخوری به خانواده اش گفت: « معلوم است هنوز لیاقت شهادت را پیدا نکرده ام . »

ادامه مطلب در گیلان نیوز

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و ششم فروردین 1387ساعت 21:24  توسط راوی  | 

رهبر انقلاب بر مزار شهیدان

آن روزها دروازه ای برای شهادت داشتیم، اما امروز معبری تنگ ...

هنوز هم برای شهادت فرصت هست. دل را باید صاف کرد...            ( مقام معظم رهبری )

حضرت آیت الله حائری شيرازي پيرامون واقعه بمب گذاري حسينيه سيد الشهداء فرمودند:

اين انفجارٍ ديشب يادآور انفجار حزب جمهوري اسلامي بود و تولد كانون را با اين شهادت ها به شما عزيزان تبريك مي گويم.

و من يخرج من بيته مهاجرا الي الله و رسوله ثم يدركه الموت فقد وقع اجره علي الله و كان الله غفورا رحيما

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و پنجم فروردین 1387ساعت 22:27  توسط راوی  | 

از ترافیک شب عید و شلوغی خیابانها و سرو صدا و بوقهای گوشخراش که بگذریم، ساختمانهای رفیع و مجلل و ویترینهای پر زرق و برق مغازه ها چنان نگاه و ذهن را می رباید که فراموش می کنی "چرا اینجایی؟"

پس از قدری فکر کردن و به یاد آوردن ، آدرست را پی می گیری تا از جایی مابین خیابان ولی عصر و ولنجک سر در بیاوری. کنجی دنج و آرام در خیابان مقدس اردبیلی ، خیابان ثارالله ...

این حرم گنبد و بارگاه ندارد. اینجا حریم شهدای زنده است. اینجا تنها جایی است که "علیکم السلام" را از شهدا می توانی بشنوی. اینجا نه مزار شهدا ، بلکه ایوان منتظران شهادت است. رسیدن به این حرم، هم طلبیدن می خواهد و هم نذر و نیاز.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و نهم اسفند 1386ساعت 23:55  توسط راوی  | 

شهید سید تقی اشکیل

چندین سال دیر رسیده ایم، آنقدر که دیگر پدر شهید در میان ما نیست و برادر بزرگترش هم در گذشته است، مادر شهید نیز اگر چه حاضر است، اما آلزایمر توان یادآوری و مرور خاطرات را از او گرفته.

اما جای بسی خوشبختی است که برادر شهید را می شناسیم و خدامند متعال را هزاران بار شاکریم که می توانیم با او راجع به آن شهید بگوییم و بشنویم.

اگر چه خیلی دیر شده اما پس از 29 سال می خواهیم به واسطه برادرش از شهید سید تقی اشکیل بیشتر بدانیم.

نمی دانم آیا نسل فردا هم چنین توفیقی را خواهد داشت که سوالاتش را از کسانی بپرسد که شهدا را دیده و درک کرده اند؟

شاید که این گپ و گفت پلی باشد برای آشنایی آینده گان و گذشتگان و امید که ما هم از این رهگذر بهره ای ببریم.

در ادامه از همه دوستان و برادرانی که زمینه این آشنایی و گفت و گو را فراهم کردند صمیمانه متشکریم.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  شنبه یازدهم اسفند 1386ساعت 23:13  توسط راوی  | 

در یادداشتهای  باقی مانده از یکی از شهیدان گردان حنظله آمده است:

« امروز روز پنجم است که در محاصره هستیم. آب را جیره بندی کرده ایم. نان را جیره بندی کرده ایم. عطش همه را هلاک کرده، همه را جز شهدا، که حالا کنار هم در انتهای کانال خوابیده اند.دیگر شهدا تشنه نیستند. فدای لب تشنه ات پسر فاطمه(س)!» (114)

+ نوشته شده در  جمعه دوازدهم بهمن 1386ساعت 19:24  توسط راوی  | 

هنوز مهمانی تمام نشده بود که از من خواست کفش او را پیدا کنم تا دم درب معطل نشود. با نشانی هایی که داده بود یک لنگه کتانی سفید را یافتم، اما جستجو برای یافتن لنگه دیگر بی فایده بود.

پس از مدتی بازگشتم و گفتم : فقط یک لنگه را پیدا کردم.

با خندیدنش بود که یادم آمد او یک جانباز است.

علیرضا خوشحال که در اولین ماههای جنگ تحمیلی در منطقه ی « سر پل ذهاب» با نثار یک پا به افتخار جانبازی نائل آمده بود، پس از تحمل سالها درد و رنج ناشی از جراحات جنگ تحمیلی و در پی عفونت ناشی از ترکشها، به خیل همسنگران شهیدش پیوست.

روحش شاد (113)

+ نوشته شده در  جمعه دوازدهم بهمن 1386ساعت 19:23  توسط راوی  | 

وای بر آن که در صحرای محشر سر از خاک بردارد و نشانی از جهاد در بدن نداشته باشد. «شهید سید مرتضی آوینی»
+ نوشته شده در  جمعه بیست و هشتم دی 1386ساعت 20:31  توسط راوی  | 

آیه 169 سوره آل عمران را زیاد خوانده یا شنیده ایم، شاید به آیه پس از آن آنقدر دقت نکرده باشیم: شهدا شادمانند از آنچه که خداوند متعال به فضلش به آنها عطا کرده و نیز به شهدا بشارت داده می شود که هیچ نگرانی و اندوهی نیست در خصوص کسانی که رهرو شهدا هستند اگر چه هنوز به شهدا ملحق نشده اند. (به نظر می رسد که شهدا درخصوص دوستان و همرزمان و پیروانشان دغدغه زیادی دارند که خداوند این گونه به آنان بشارت می دهد. امیدوارم که دعا و دغدغه شهدا شامل حال ما هم باشد شاید خداوند متعال به آبروی آنها ما را نیز در جمعشان داخل کند. انشاء الله )
+ نوشته شده در  شنبه بیست و دوم دی 1386ساعت 21:41  توسط راوی  | 

دقیقا ساعت 10 صبح یکی از روزهای ماه مبارک رمضان بود. تازه وارد محوطه شده بودم که آقای « مومنی » با چهره ای خواب آلود به سراغم آمد و پرسید: شهید آورده اند؟ گفتم: خبر ندارم. چطور مگه؟ گفت: همین الان « رستگار » را در خواب دیدم. به من گفت که "در منطقه شهید شده ام و هم اکنون تابوتم در راهروی طبقه پایین ساختمان فرماندهی است. پدر و مادرم تنها بالای سرم ایستاده اند. برو و آنها را دلداری بده." گفتم: چرا معطلی. زودتر بریم. وقتی وارد راهرو شدم از آنچه دیدم متحیر ماندم. مردی و زنی اشک ریزان ایستاده بر بالین شهیدی ... البته طولی نکشید که برادرش جای خالی شهید رستگار را پر کرد.(112)
+ نوشته شده در  شنبه یکم دی 1386ساعت 21:27  توسط راوی  | 

اوایل تشکیل سپاه بود. ناامنی زیاد بود و نیرو کم. آنقدر که گاهی دوبار در یک شب پاس می دادیم. در آن تاریکی و سکوت نیمه های شب هر نشانی از هشیاری جلب توجه می کرد و چراغ اتاق او هم روشن بود. خیلی دلم می خواست بدانم چه می کند و به همین خاطر از او پرسیدم. آری، او تخریب چی بود و تا پاسی از شب روی انواع مین و بمب و مهمات کار می کرد. عبدی نژاد وقتی شهید شد، خیلی جوان و کم سن و سال بود. (111)
+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و دوم آذر 1386ساعت 21:19  توسط راوی  |